|
چند تا قطعه ادبی!!!
«حول حالنا الی احسن الحال»
سلام به همه دوستای گلم.
حالتون چطوره؟
عیدتون مبارک باشه ایشالا.
امیدوارم که سالی پر برکت واستون باشه و تو این سال همه آرزوهاتون برآورده بشه و همتون به کمال برسید آمین.
راستش خیلی وقته تصمیم دارم آپ کنم ولی واقعیت نه وقتش رو داشتم و نه حسش رو شما به بزرگیه خودتون ببخشید.
راستی این پستم رو اختصاص دادم به چندتا قطعه ادبی که امیدوارم بخونید و حداقل از خوندنش ناراحت نشید در ضمن نظرای قشنگتون رو از من دریغ نکنید منتظرم.
عشق بورزید تا به شما عشق بورزند
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم» سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند. دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید. آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود. زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند: «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
«ترجمه:دکتر مقدم»
خدا همیشه کنارته فقط لازمه حواستو به کا بیندازی.
دمدماي غروب کنار يه ده قشنگ , توي دشت سر سبز يه نفر وايساده بود . مي خواست مناجات کنه ! روبه آسمون کرد و گفت : خدايا خودتو به من نشون بده ! يدفعه يه ستاره دنباله دار از اين ور آسمون به اونور آسمون پر کشيد ! طرف که تو باغ نبود دوباره گفت : خدايا با من حرف بزن ! يهو صداي چهچه يه بلبل سکوت دشتو شکست ولي .... بازم گفت : خدايا لااقل يه معجزه نشونم بده ! يدفعه صداي گريه يه بچه که همون وقت بدنيا اومده بود , دشتو گرفت يارو بازم نگرفت ! گفتش لااقل دستتو بزار روي سرم ! خدا از اون ور آسمون دستشو آورد گذاشت رو سر اون مرد مرد که حوصله اش سر رفته بود با دستش پروانه سفيد خوشگلي که روسرش نشسته بود رو پر داد و رفت ! ياد بگيريم که ميتونيم در لحظه لحظه گذر عمرمون خدا رو ببينيم!
و خدا هميشه با ماست .
به من بگو
مدت زیادی از تولد برادر سِکی کوچولو نگذشته بود . سِکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند . پدر و مادر می ترسیدند سِکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سِکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ، بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند . سِکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سِکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !
«آن میلمن»
امیدوارم خوشتون بیاد.
التماس دعا.
یا حق.
نوشته شده توسط
مجید
در پنجشنبه دوم فروردین 1386 ساعت 23:37 موضوع: ادبیات و شعر
| لینک ثابت
|