تبليغاتX
آلبوم تنهائی من
 

آلبوم تنهائی من

درباره وبلاگ

به آلبوم شبی تا سحر نظر کردم........به یاد عمر گذشته شبی سحر کردم

سلام به همه
من فکر میکنم هر آدمی واسه لحظات تنهایی خودش یک آلبوم داره که اون لحظات رو تو اون آلبوم ثبت میکنه حالا من میخوام اون لحظاتم رو به کمک شما اینجا ثبت کنم پس تو آلبوم تنهاییم تنهام نذارید. ممنون.


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


آرشیو موضوعی

عمومی

عرفان

عشق

علمی

متفرقه

ادبیات و شعر


پیوندها

حلقه مشکی

عاشق خدا

آسمان سرد

کویر دل

ترفندهای باحال برای آدمهای باحال

آسمان تردید

آموزش کار با رایانه

خانه کوچک دل (دریادل)1

خانه کوچک دل (دریادل)2

شهرزاد (arjoon)

ردپای عشق (مینا)

باران عشق

گل های یخی (دریادار)

پرواز

حریم تنهایی من (abdilar)

دختران بلوچ

ترنم

شعرهای یک گل سرخ

حالمان بد نیست کم غم میخوریم...


پیوندهای روزانه

تازه های ادبی

بازم عشق به خدا(سارای عاشق)


نوشته های پیشین

خرداد 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385


طراح قالب

H A M E D


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 





Powered by WebGozar

 

چند تا قطعه ادبی!!!

«حول حالنا الی احسن الحال»

سلام به همه دوستای گلم.                 

حالتون چطوره؟

عیدتون مبارک باشه ایشالا.

امیدوارم که سالی پر برکت واستون باشه و تو این سال همه آرزوهاتون برآورده بشه و همتون به کمال برسید آمین.

راستش خیلی وقته تصمیم دارم آپ کنم ولی واقعیت نه وقتش رو داشتم و نه حسش رو شما به بزرگیه خودتون ببخشید.

راستی این پستم رو اختصاص دادم به چندتا قطعه ادبی که امیدوارم بخونید و حداقل از خوندنش ناراحت نشید در ضمن نظرای قشنگتون رو از من دریغ نکنید منتظرم.

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم
»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند
.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت
.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید
.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود
.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند
:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

                                                                                                     «ترجمه:دکتر مقدم»

 

 خدا همیشه کنارته فقط لازمه حواستو به کا بیندازی.

دمدماي غروب کنار يه ده قشنگ , توي دشت سر سبز يه نفر وايساده بود . مي خواست مناجات کنه !
روبه آسمون کرد و گفت : خدايا خودتو به من نشون بده ! يدفعه يه ستاره دنباله دار از اين ور آسمون به اونور آسمون پر کشيد !
 طرف که تو باغ نبود دوباره گفت : خدايا با من حرف بزن ! يهو صداي چهچه يه بلبل سکوت دشتو شکست ولي ....
بازم گفت : خدايا لااقل يه معجزه نشونم بده ! يدفعه صداي گريه يه بچه که همون وقت بدنيا اومده بود ,
دشتو گرفت يارو بازم نگرفت ! گفتش لااقل دستتو بزار روي سرم ! خدا از اون ور آسمون دستشو آورد گذاشت رو سر اون مرد مرد که حوصله اش سر رفته بود با دستش پروانه سفيد خوشگلي که روسرش نشسته بود رو پر داد و رفت ! ياد بگيريم که ميتونيم در لحظه لحظه گذر عمرمون خدا رو ببينيم!

                                              و خدا هميشه با ماست .

 

به من بگو

مدت زیادی از تولد برادر سِکی کوچولو نگذشته بود . سِکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند .
پدر و مادر می ترسیدند سِکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سِکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سِکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سِکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !


                                                                                                                   «آن میلمن»

امیدوارم خوشتون بیاد.

التماس دعا.

یا حق.

 

 

نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه دوم فروردین 1386 ساعت 23:37 موضوع: ادبیات و شعر | لینک ثابت



سلام به همه شما دوستای گلم .

منو ببخشید اگه اینقدر دیر آپ میکنم باور کنید وقت ندارم بیام نت ولی خدا رو شکر میکنم که این فرصت رو پیدا کردم که دوباره در خدمتتون باشم امروز میخوام درباره یه شاعر بنویسم که شاید خیلی ها بشناسنش و خیلی هام نه میدونید فکر میکنم این شخصی که میخوام دربارش واستون بنویسم تو ادبیات ما یه کم مظلوم واقع شده و علی رغم شعرهای بسیار زیبا و دلنشینی که داره کمتر بهش توجه میشه، امیدوارم که اولا این مطلب مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره و ثانیا یه کم بیشتر به ادبیات و شعر و شاعرامون توجه بشه ایشالا.

رهی معیری                         

                                                       

محمد حسین رهی معیّری فرزند مرحوم محمد حسن خان موید خلوت نوه نظام الدوله معیّرالممالک از اعقاب عارف ربانی قرن چهارم هجری،با یزید بسطامی، دهم اردیبهشت ماه 1288 هجری شمسی در تهران چشم به جهان گشود و در 24 آبان ماه سال 1347 شمسی به سرای باقی شتافت و در مقبره ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

کسانی که با شعر و ادب، انس و الفتی دارند، رهی شاعر بلند نام معاصر را به خوبی می شناسند، زیرا شخصیت و شیوه خاص او در شهر گفتن شیفتگان بی شماری دارد.
اشعار رهی آینه ای است از روح پاک و بی آلایش او، مناعت و استغنای طبع و صفای باطن او از گفتارش به خوبی هویداست. چنانچه خود او گفته است.


ما را به آفتــابِ فلــک هــــم نیاز نیست
این شوخ دیده را، به مسیحــا گذاشتیــم
بالای هـفت پرده ی نیـلی اسـت جای ما
پا چون حـــباب، بر ســـر دریا گذاشـتیم


از مادیات گسسته و به معنویات پیوسته و به قول خود ((رفته و پا بر سر دنیا گذاشته و کار جهان را به اهل جهان وا گذاشته)).
با مطالعه و ممارست در آثار استادان بزرگ، تسلط خود را در سخن بدان پایه رسانیده است که روح مولانا را در قالب سعدی ریخته، گاهی با شور حال مولای روم و گاهی به پاکی خواجه شیراز و گاه به فساحت شیخ اجل سخن می گوید:

حالا هم چند تا از سروده های معیری رو مینویسم ایشالا که مورد پسندتون باشه:

تمنای عاشق

آن را که جفـا جوست نمی بـاید خـواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
مـا را ز ـتو غـیــر از تـو تـمنــایی نـیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست

 

گنجینه دل

چشــــــم فــــروبستــــه اگــــر وا کنـی
درتو بـــود هــــر چـــــه تمنــــا کنــــی
عافیت از غیــر نصیــــب تـــو نـــیست
غیر تو ای خسته طبـــیب تـو نیــــست
از تــــو بـــود راحـت بیـــمــــار تــــــو
نیـــست بـــه غــیر از تــو پــرستار تو
همـدم خـود شــو کــه حبـــیب خــودی
چـــاره خـــود کـــن که طبــیب خـودی
غیـــر کــه غـافــل ز دل زار تـوســت
بی خبراز مصـــلحـــت کـــار تــوسـت
بر حــــذراز مصلــحــت انــدیش باش
مصلحـــت انــدیش دل خـــویش بــاش
چـشم بصیــــرت نگشـــــایی چـــــرا ؟
بی خبر از خــویش چـــرایــی چـــرا ؟
صید که درمانده ز هر سو شده است
غفـلــــت او دام ره او شــــده اســـت
تـــا ره غفلـــت سپــــــرد پـــــای تــــو
دام بــــود جـــــای تـــــو ای وای تــــو
خواجـــه مقبــل کـــه ز خـــود غــافلی
خواجـــه نــه ای بنــــده نـــا قـــــابـلـی
از ره غفــلـــت بــه گــــدایــی رســــی
ور بــه خـــود آیـــی بـه خــدایی رسی
پیـــــر تــهــی کیســه بـی خـانــــــه ای
داشــت مــــکـان در دل ویـــرانـــه ای
روز بـه دریـــوزگــی از بخـــت شــوم
شام به ویرتانه درون همــچـــو بــوم
گنــــج زری بــود در آن خــکـــه دان
چـون پـــری از دیــده مــردم نهــــان
پــای گـــدا بــر ســر آن  گنـــج بــود
لیـک ز غـفلت بـه غـم ورنـــج بــود
گنـج صفـت خــانه به ویـرانه داشت
غافل از آن گنـج که در خانه داشت
عاقبت از فـــاقــه و انــدوه و رنــج
مرد  گــدا ُُمـرد و نهـــان مـاند گنج
ای شـده نالان ز غم و رنج خویش
چند نداری خبــر از گنــج خویــش؟
گنــــــج تــو بـاشـــد دل آگـــــــاه تو
گوهـــ
ر تـو اشــک سحــــــرگـاه تو
مــــــایـه امـــــید مـدان غیـــــر را
کعبـــه حــاجــات مخــوان دیــر را
غیــر ز دلخـــواه  تـو آگـاه نـیست
ز آنـکه د لی را به دلی راه نیست
خـواهـش مرهــم ز دل ریــش کن
هرچه طلب می کنی ازخویش کن

 

دشمن و دوست                       

دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من
از جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی
سست عهد و سرد مهرند این رفیقان همچو گل
ضایف آن عمری که با این سست عهدان سر کنی
دوستان را می نپاید الفت و یاری ولی
دشمنان را همچنان بر جاست کید و ریمنی
کاش بودند به گیتی استوار دیرپای
دوستان در دوستی چون دشمنان در دشمنی

 

 

نوشته شده توسط مجید در جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت 13:38 موضوع: ادبیات و شعر | لینک ثابت



شعر از سهراب

سلام بچه ها.

اولا میخواستم از همه شما معذرت بخوام اگه با ارسال پست قبلیم یه کم نگرانتون کردم و تشکر کنم از همتون به خاطر همراهیتون.

ثانیا میخواستم یه شعر از سهراب بنویسم که دوست خوبمون «مهناز» ازم اینو خواسته پس خواهشاْ اگه خوندید و خوشتون اومد نظر یادتون نره.

تا نبض خیس صبح

آه در ایثار سطح ها چه شکوهی است
ای سرطان شریف عزلت
سطح من ارزانی تو باد
یک نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد
یک نفر آمد که نور صبح مذاهب                               
 دروسط دگمه های پیرهنش بود                 
از علف خشک آیه های قدیمی                       
پنجره می بافت
مثل پریروازهای فکر جوان بود
حنجره اش از صفات آبی شط ها
پر شده بود
یک نفر آمد کتابهای مرا برد
 روی سرم سقفی از تناسب گلها کشید
عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد
میز مرا زیر معنویت باران نهاد
بعد نشستیم
حرف زدیم از دقیقه های مشجر
از کلماتی که زندگانی شان در وسط آب می گذشت
فرصت ما زیر ابرهای مناسب
مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه
حجم خوشی داشت
نصفه شب بود از تلاطم میوه
طرح درختان عجیب شد
 رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت
 بعد٬ 
 دست در آغاز جسم آب تنی کرد
بعد در احشای خیس نارون باغ
صبح شد .

 

 

نوشته شده توسط مجید در سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت 8:41 موضوع: ادبیات و شعر | لینک ثابت



سلام

ببخشید اگه چند روز نبودم آخه حال و حوصله آپیدن رو نداشتم ولی امروز یه کم سر حالم و میخوام آپ کنم.

بابا چند بار بگم اگه دوست دارید درباره مطلبی بنویسم تو نظرات بذارین حتما واستون در اون مورد مینویسم پس منتظره نظرات زیباتون هستم.

حالا چند بیت شعر از حمید مصدق مینویسم امیدوارم که خوشتون بیاد.

تکدرخت

این غروب غمزده

بر من ببار

بر برگهای بی طراوت من

اما اب عقیم بی نم باران گذشت و رفت

عابر به سوی من

بر شاخسار من

بر شاخسار بی بر و برگم نظر فکن

اینجا

هر چند چشمه سارا روان نیست

بنشین

بنشین دمی و بر من تنها نگاه کن

عابر

این هیچ التفات شتابان گذشت و رفت

ای پر کشیده جانب ناهید و ماه و مهر

جولان دهنده در دل این واژگون سپهر

هشدار بیم غرش توصان

هشدار بیم بارش و بوران است

بر شاخسار من بنشین

اما پرنده

هیچش به دل نه بیم ز توفان گذشت و رفت

هان آهوی فراری این صحرا

تا دوردست می نگرم

صیاد نیست در پی صید تو بازگرد

قدری درنگ در بر من

قدری درنگ کن

آهو

چون برق و باد هراسان گذشت و رفت

شب می رسید و روز

دلخسته از درنگ

افسرده از بسیط بیابان گذشت و رفت

 

 

نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 ساعت 17:58 موضوع: ادبیات و شعر | لینک ثابت



فروغ فرخزاد

می خواهم در باره شاعری بنویسم که در یاد و خاطر میلیونها انسان جاوید شده؛ شاعری که از احساس خود میگوید و با هر شعر خود ما را با احساساتش همراه می کند. می خواهم در باره پریشادخت شعر معاصر ایران فروغ فرخزاد بگویم.
نام : فروغ

نام خانوادگی :فرخزاد

شماره شناسنامه: 678
صادره: تهران بخش :5

فروغ فرخزاد در پانزدهم دی ماه 1313 در یک خانواده متوسط با هفت بچه به دنیا آمد، پدرش یک افسر مستبد ارتش رضاخانی بود که در کودتای رضا خان نقش داشت وی بر خلاف اخلاق ارتشی اش و مستبد بودنش علاقه خاصی به شعر داشت و در تنهایی خود با اشعار حافظ و سعدی خلوت می کردو فروغ با شوق تمام به اشعاری که پدر می خواند گوش می داد. و همین نقطه آغاز شاعری فروغ بود، او شعر سرودن را از نوجوانی آغاز کرد. و در نقاشی استعداد خاصی داشت. خانواده فروغ خانواده ای بسته و مرد سالار بود. فروغ در سن 17 سالگی عاشق شد و با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت. در 29 خرداد 1331 تنها فرزندش کامیار متولد شد. و پس از آن روزهای سختی را گذراندو بسیار زود از شوهرش جدا شد
.
در سال 1331 نخستین مجموعه شعر خود را به نام اسیر و در سال 1335 دومین مجموعه را با نام دیوار منتشر کرد. سومین مجموعه اشعار را با نام عصیان در بیست و دو سالگی به دست چاپ سپرد. فروغ بعد ها این سه آثار خودرا ارزش و احساسات سطحی یک دختر جوان دانست
.
در سال 1337 سینما توجه فروغ را جلب می کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال 1341 فیلم (خانه سیاه است) را در آسایشگاه جذامیان تبریز می سازند. و در سال 1342 در نمایشنامه شش شخصیت در جیستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می دهد. در زمستان همان سال خبر می رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه اول فستیوال « اوبر هاوزن » شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیتراژ بالای سه هزار نسخهتوسط انتشارات مروارید منتشر کرد.در سال 1343 به آلمان و ایتالیا و فرانسه سفر می کند. سال بعد در دومین فستیوال سینمای مولف در پزارو شرکت می کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می شوند
.
روز 24 بهمن 1345 آخرین برگ از دفتر زندگی این شاعر برجسته ورق خورد. فروغ در این روز بر اثر تصادف رانندگی در جاده دروس-قلهک جان باخت- خود فروغ مدتی قبل از مرگش در جایی نوشته بود می ترسم قبل از آنچه فکر می کنم بمیرم و کارهایم نا تمام بماند و این درد بزرگیست
.
جسم بی جان فروغ را روز چهارشنبه 26 بهمن ماه با مراسم تشیعی با شکوه توسط نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیر الدوله به خاک سپردند
.
با اینکه در حال حاضر فروغ در کنار ما نیست ولی احساس می شود، فروغ با آثارش زنده است و در میان ماست شاید پر رنگ تر از زمانی که جسمش پیش ما بود.

اینم چند تا عکس از مرحوم فرخزاد.

        

                                          

                                                                                        

                                                                    

 

اینم چند بیت شعر از فروغ پر فروغ:

تنها صداست که میماند

چرا توقف کنم چرا ؟
پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی می چرخند
زمین در ارتفاع به تکرار می رسد
و چاههای هوایی
به نقب های رابطه تبدیل می شوند
و روز وسعتی است
که در مخیله ای تنگ کرم روزنامه نمی گنجد
چرا توقف کنم ؟
راه از میان مویرگهای حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلولهای فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد
چرا توقف کنم ؟
چه میتواند باشد مرداب
چه میتواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد
افکار سردخانه
را جنازه های باد کرده رقم میزنند
نامرد در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک ... آه
وقتی که سوسک سخن میگوید
چرا توقف کنم ؟
همکاری حروف سربی بیهوده است
همکاری حروف سربی
اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد
من از سلاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم میکند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیابهای بادی می پوسند
چرا توقف کنم ؟
من خوشه های نارس گندم را
به زیرپستان میگیرم
و شیر میدهم
صدا صدا تنها صدا
صدای خواهش شفاب آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا صدا صدا تنها صداست که میماند
در سرزمین قدکوتاهان
معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم ؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه ی قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
مرا به زوزه ی دراز توحش
در عضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلا گوشتی چکار
مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گلها می دانید ؟

بچه ها امیدوارم که خوشتون بیاد نظر فراموش نشه .

التماس دعا.

 

 

نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 ساعت 10:40 موضوع: ادبیات و شعر | لینک ثابت



 


T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I