|
آلبوم تنهائی من |
|||
|
درباره وبلاگ |
به آلبوم شبی تا سحر نظر کردم........به یاد عمر گذشته شبی سحر کردم |
||
|
سلام به همه فهرست اصلی آرشیو موضوعی پیوندها
ترفندهای باحال برای آدمهای باحال
حالمان بد نیست کم غم میخوریم... پیوندهای روزانه نوشته های پیشین طراح قالب |
|
سلام به همه شما دوستای گلم .
منو ببخشید اگه اینقدر دیر آپ میکنم باور کنید وقت ندارم بیام نت ولی خدا رو شکر میکنم که این فرصت رو پیدا کردم که دوباره در خدمتتون باشم امروز میخوام درباره یه شاعر بنویسم که شاید خیلی ها بشناسنش و خیلی هام نه میدونید فکر میکنم این شخصی که میخوام دربارش واستون بنویسم تو ادبیات ما یه کم مظلوم واقع شده و علی رغم شعرهای بسیار زیبا و دلنشینی که داره کمتر بهش توجه میشه، امیدوارم که اولا این مطلب مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره و ثانیا یه کم بیشتر به ادبیات و شعر و شاعرامون توجه بشه ایشالا. رهی معیری محمد حسین رهی معیّری فرزند مرحوم محمد حسن خان موید خلوت نوه نظام الدوله معیّرالممالک از اعقاب عارف ربانی قرن چهارم هجری،با یزید بسطامی، دهم اردیبهشت ماه 1288 هجری شمسی در تهران چشم به جهان گشود و در 24 آبان ماه سال 1347 شمسی به سرای باقی شتافت و در مقبره ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. کسانی که با شعر و ادب، انس و الفتی دارند، رهی شاعر بلند نام معاصر را به خوبی می شناسند، زیرا شخصیت و شیوه خاص او در شهر گفتن شیفتگان بی شماری دارد. حالا هم چند تا از سروده های معیری رو مینویسم ایشالا که مورد پسندتون باشه: تمنای عاشق آن را که جفـا جوست نمی بـاید خـواست
گنجینه دل چشــــــم فــــروبستــــه اگــــر وا کنـی
دشمن و دوست دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من
نوشته شده توسط مجید در جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت 13:38 موضوع: ادبیات و شعر | لینک ثابت عشق یعنی؟
دو خط موازی من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت. خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت. در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند. دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه . خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ..... سالها گذشت ؛ و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است. و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند. یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم. خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد. و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.
نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 17:55 موضوع: عشق | لینک ثابت
عشق چيست ؟
برگرفته از نوشته های ادبی آوای آزاد.
نوشته شده توسط مجید در جمعه یکم دی 1385 ساعت 10:46 موضوع: | لینک ثابت |
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
|||