تبليغاتX
آلبوم تنهائی من
 

آلبوم تنهائی من

درباره وبلاگ

به آلبوم شبی تا سحر نظر کردم........به یاد عمر گذشته شبی سحر کردم

سلام به همه
من فکر میکنم هر آدمی واسه لحظات تنهایی خودش یک آلبوم داره که اون لحظات رو تو اون آلبوم ثبت میکنه حالا من میخوام اون لحظاتم رو به کمک شما اینجا ثبت کنم پس تو آلبوم تنهاییم تنهام نذارید. ممنون.


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


آرشیو موضوعی

عمومی

عرفان

عشق

علمی

متفرقه

ادبیات و شعر


پیوندها

حلقه مشکی

عاشق خدا

آسمان سرد

کویر دل

ترفندهای باحال برای آدمهای باحال

آسمان تردید

آموزش کار با رایانه

خانه کوچک دل (دریادل)1

خانه کوچک دل (دریادل)2

شهرزاد (arjoon)

ردپای عشق (مینا)

باران عشق

گل های یخی (دریادار)

پرواز

حریم تنهایی من (abdilar)

دختران بلوچ

ترنم

شعرهای یک گل سرخ

حالمان بد نیست کم غم میخوریم...


پیوندهای روزانه

تازه های ادبی

بازم عشق به خدا(سارای عاشق)


نوشته های پیشین

خرداد 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385


طراح قالب

H A M E D


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 





Powered by WebGozar

 

سلام به همه شما دوستای گلم .

منو ببخشید اگه اینقدر دیر آپ میکنم باور کنید وقت ندارم بیام نت ولی خدا رو شکر میکنم که این فرصت رو پیدا کردم که دوباره در خدمتتون باشم امروز میخوام درباره یه شاعر بنویسم که شاید خیلی ها بشناسنش و خیلی هام نه میدونید فکر میکنم این شخصی که میخوام دربارش واستون بنویسم تو ادبیات ما یه کم مظلوم واقع شده و علی رغم شعرهای بسیار زیبا و دلنشینی که داره کمتر بهش توجه میشه، امیدوارم که اولا این مطلب مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره و ثانیا یه کم بیشتر به ادبیات و شعر و شاعرامون توجه بشه ایشالا.

رهی معیری                         

                                                       

محمد حسین رهی معیّری فرزند مرحوم محمد حسن خان موید خلوت نوه نظام الدوله معیّرالممالک از اعقاب عارف ربانی قرن چهارم هجری،با یزید بسطامی، دهم اردیبهشت ماه 1288 هجری شمسی در تهران چشم به جهان گشود و در 24 آبان ماه سال 1347 شمسی به سرای باقی شتافت و در مقبره ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

کسانی که با شعر و ادب، انس و الفتی دارند، رهی شاعر بلند نام معاصر را به خوبی می شناسند، زیرا شخصیت و شیوه خاص او در شهر گفتن شیفتگان بی شماری دارد.
اشعار رهی آینه ای است از روح پاک و بی آلایش او، مناعت و استغنای طبع و صفای باطن او از گفتارش به خوبی هویداست. چنانچه خود او گفته است.


ما را به آفتــابِ فلــک هــــم نیاز نیست
این شوخ دیده را، به مسیحــا گذاشتیــم
بالای هـفت پرده ی نیـلی اسـت جای ما
پا چون حـــباب، بر ســـر دریا گذاشـتیم


از مادیات گسسته و به معنویات پیوسته و به قول خود ((رفته و پا بر سر دنیا گذاشته و کار جهان را به اهل جهان وا گذاشته)).
با مطالعه و ممارست در آثار استادان بزرگ، تسلط خود را در سخن بدان پایه رسانیده است که روح مولانا را در قالب سعدی ریخته، گاهی با شور حال مولای روم و گاهی به پاکی خواجه شیراز و گاه به فساحت شیخ اجل سخن می گوید:

حالا هم چند تا از سروده های معیری رو مینویسم ایشالا که مورد پسندتون باشه:

تمنای عاشق

آن را که جفـا جوست نمی بـاید خـواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
مـا را ز ـتو غـیــر از تـو تـمنــایی نـیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست

 

گنجینه دل

چشــــــم فــــروبستــــه اگــــر وا کنـی
درتو بـــود هــــر چـــــه تمنــــا کنــــی
عافیت از غیــر نصیــــب تـــو نـــیست
غیر تو ای خسته طبـــیب تـو نیــــست
از تــــو بـــود راحـت بیـــمــــار تــــــو
نیـــست بـــه غــیر از تــو پــرستار تو
همـدم خـود شــو کــه حبـــیب خــودی
چـــاره خـــود کـــن که طبــیب خـودی
غیـــر کــه غـافــل ز دل زار تـوســت
بی خبراز مصـــلحـــت کـــار تــوسـت
بر حــــذراز مصلــحــت انــدیش باش
مصلحـــت انــدیش دل خـــویش بــاش
چـشم بصیــــرت نگشـــــایی چـــــرا ؟
بی خبر از خــویش چـــرایــی چـــرا ؟
صید که درمانده ز هر سو شده است
غفـلــــت او دام ره او شــــده اســـت
تـــا ره غفلـــت سپــــــرد پـــــای تــــو
دام بــــود جـــــای تـــــو ای وای تــــو
خواجـــه مقبــل کـــه ز خـــود غــافلی
خواجـــه نــه ای بنــــده نـــا قـــــابـلـی
از ره غفــلـــت بــه گــــدایــی رســــی
ور بــه خـــود آیـــی بـه خــدایی رسی
پیـــــر تــهــی کیســه بـی خـانــــــه ای
داشــت مــــکـان در دل ویـــرانـــه ای
روز بـه دریـــوزگــی از بخـــت شــوم
شام به ویرتانه درون همــچـــو بــوم
گنــــج زری بــود در آن خــکـــه دان
چـون پـــری از دیــده مــردم نهــــان
پــای گـــدا بــر ســر آن  گنـــج بــود
لیـک ز غـفلت بـه غـم ورنـــج بــود
گنـج صفـت خــانه به ویـرانه داشت
غافل از آن گنـج که در خانه داشت
عاقبت از فـــاقــه و انــدوه و رنــج
مرد  گــدا ُُمـرد و نهـــان مـاند گنج
ای شـده نالان ز غم و رنج خویش
چند نداری خبــر از گنــج خویــش؟
گنــــــج تــو بـاشـــد دل آگـــــــاه تو
گوهـــ
ر تـو اشــک سحــــــرگـاه تو
مــــــایـه امـــــید مـدان غیـــــر را
کعبـــه حــاجــات مخــوان دیــر را
غیــر ز دلخـــواه  تـو آگـاه نـیست
ز آنـکه د لی را به دلی راه نیست
خـواهـش مرهــم ز دل ریــش کن
هرچه طلب می کنی ازخویش کن

 

دشمن و دوست                       

دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من
از جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی
سست عهد و سرد مهرند این رفیقان همچو گل
ضایف آن عمری که با این سست عهدان سر کنی
دوستان را می نپاید الفت و یاری ولی
دشمنان را همچنان بر جاست کید و ریمنی
کاش بودند به گیتی استوار دیرپای
دوستان در دوستی چون دشمنان در دشمنی

 

 

نوشته شده توسط مجید در جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت 13:38 موضوع: ادبیات و شعر | لینک ثابت



عشق یعنی؟

 

دو خط موازی


دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ .
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت
.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت
.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند
.
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه
.
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ
.....
سالها گذشت ؛

و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند
.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم
.
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد
.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.

 

 

نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 17:55 موضوع: عشق | لینک ثابت



عشق چيست ؟
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي :
روزي كه كمترين سرود بوسه است.


و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است عشق فروتن است عشق فروتني است از ياد نبريم كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است
پس عشق را با اين نخستين خصلت بزرگ و خجسته مي توان بازشناخت عشق نيكي است عشق همه ي نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد و به همين سبب نيرومند است به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است و به عكس دمي به اين سنگين دلان و ستمكارگان افسار گسيخته ي سرتا سر جهان بنگريد كه سنگين دلي و ستمكارگي آنان به رغم نيرومندي ظاهريشان حاصل ضعف و پلشتي آنهاست.

برگرفته از نوشته های ادبی آوای آزاد.

 

 

نوشته شده توسط مجید در جمعه یکم دی 1385 ساعت 10:46 موضوع: | لینک ثابت



 


T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I